ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

43

قصص الانبياء ( فارسى )

چنان كه در خواب ديدندى ليكن وحى نيامد و صاحب شريعت نبودند . چنين تا وقت ابراهيم و بيرون آمدن او از خردى تا بزرگى . قصهء چهاردهم ابراهيم عليه السلم قوله تعالى : وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِبْراهِيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا « 1 » . و پدر ابرهيم آزر بن ناخور بود ، و از نسل سام بن نوح بود ، و كارش بت‌گرى بود ، و بت‌خانه در دست او بود ، و بنزديك نمرود مقرّب بود . و قصهء وى آن بود كه نمرود را كهنه گفته بودند كه درين دو سه سال كودكى از مادر جدا شود كه ملك تو بر دست او زوال شود . نمرود بفرمود تا هر كودكى كه از مادر جدا شدى بكشتندى . سه سال همچنين كرد . چون ابرهيم از مادر جدا شد مادرش نزديك آزر شد كه ما را فرزندى آمد . گفت اگر پسر است بجايى ببر و هلاك كن كه من خشنودى نمرود از فرزند دوستر دارم . مادرش او را بكوه برد و جايى جست ] a 02 [ تنگ و تاريك ، و ابرهيم را پاك كرد و شير داد و آنجا بنهاد ، و گفت بارى اگر بميرد من نبينم و برفت . ملك تعالى كسى بگماشت تا هر روز چند بار بيامدى و شيرش بدادى تا سير شدى و برفتى . ملك تعالى او را بپرورد در آن غار و نيكو مىداشت بقدرت خويش . چون يك ماه برآمد مادرش پنهان در آن غار شد تا ببيند كه حالش چيست . چون او را تازه و پاكيزه بديد شاد شد برگرفت و شير داد و باز بنهاد ، و تعجب درماند ، و اين حديث را پنهان مىداشت تا ابرهيم سه ساله گشت . و ملك تعالى او را در آن غار روزى مىداد ؛ هر ماهى و هرچند روزى مادرش برفتى

--> ( 1 ) - مريم 41